تبليغاتX
حقیقت - انسانيت - موفقیت
عبادت بجز خدمت خلق نيست .............. به سجاده و جامه و دلق نيست
 

هیچ چیز هولناک تر از آن نیست که یک پدر به فرزندش گوید :

 

دیگر تو را پسرم خطاب نخواهم کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:6  توسط موسي | 

آلبرت انيشتين در قرن نوزده ميلادي معمايي طرح كرد. و به گفته ي او 98 درصد مردم جهان نمي توانند اين معما را حل كنند. آن 2 درصد كه موفق مي شوند در زمره ي افراد با هوش خواهند بود:

در خياباني 5 خانه با 5 رنگ وجود دارد. در هر خانه يك نفر با مليتي متفاوت زندگي مي كنند. اين 5 نفر هر كدام نوشيدني متفاوت مي نوشند، نشريه ي متفاوتي مي خوانند و حيوان خانگي متفاوتي دارند.

و اما معما:

كدام يك از اين افراد در خانه خود از ماهي نگهداري مي كنند؟

راهنمايي:

1-انگليسي در خانه قرمز زندگي مي كند.

2-مرد سوئدي در خانه يك سگ دارد.

3-مرد دانماركي چاي مي نوشد.

4-خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفيد است.

5-صاحب خانه سبز قهوه مي نوشد.

6-شخصي كه نيويورك تايمز مي خواند، پرنده پرورش مي دهد.

7-صاحب خانه زرد، مجله سينمايي مي خواند.

8-مردي كه در خانه وسطي زندگي مي كند، شير مي نوشد.

9-مرد نروژي در اولين خانه زندگي مي كند.

10-مردي كه واشينگتن تايمز مي خواند، در كنار مردي كه گربه دارد زندگي مي كند.

11-مردي كه اسب دارد، كنار مردي كه مجله سينمايي مي خواند زندگي مي كند.

12-مردي كه لس آنجلس تايمز مي خواند، شير قهوه مي نوشد.

13-مرد آلماني اشپيگل مي خواند.

14-مرد نروزي كنار مرد خانه آبي زندگي مي كند.

15-مردي كه واشينگتن تايمز مي خواند،همسايه اي دارد كه آب مي نوشد.

شما مي توانيد جزء 2 درصد افراد باهوش جهان باشيد ،سعي خود را بكنيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 22:59  توسط احمد | 

 

مرد زندانی می خندید

شاید به آزادی من

راستی زندان کدام سوی میله هاست

 

 

 

۱۰ بهمن روز همبستگی وبلاگ نویسان ایرانی با دانشجویان در بند جهت حمایت کلیک کنید.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 18:17  توسط موسي | 

اگربه یکی بگی یک میلیارد ملیارد ستاره در آسمان وجود دارد باور می کند.

 

اگر به یکی بیست میلیون جانور در دنیا زندگی می کنند باور می کند.

 

"""""""آبهای روی زمین 5687145400000گالن است باور می کند.

 

اگر به یکی بگی تعداد سلولهای عصبی انسان 60000000است باور میکند.

 

ولی

 

اگر به یکی بگی من میتوانم 2متر به هوا بپرم تا نبیند باور نمی کند.این صندلی تازه رنگ شده

 

روی آن نشین تا دست نزند باور نمی کند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:6  توسط احمد | 

چیز های بسیار زیادی در زندگی هست که نمی توان آنها را با پول خرید گاهی می شنویم که می

گویند: هر کس بهایی دارد. کسانی که اینگونه سخن می گویند قابل داد ستد هستند اما مردمانی که

دارای منش و ارزشهای راستین هستند قابل خرید و فروش نیستند.

باپول می توان :

 

هیجان را خرید اما شادی را نه!

تخت خواب را خرید اما خواب را نه !

کتاب های بسیار خرید اما خرد را نه !

ساعت را خرید اما زمان را نه!

همراه را خرید اما دوستی را نه !

غذا را خرید اما مزه را نه !

خانه را خرید اما خانواده را نه !

دارو را خرید اما درمان را نه !

حلقه را خرید اما ازدواج را نه ! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:1  توسط احمد | 

زندگی

ونوس : زندگی  یعنی  نواختن  ساز  .

مریخ : زندگی  یعنی  جنگ  و پیکار .

تیر  :  زندگی  یعنی  نوشتن .

.

.

.

هریک  خود  را  در زندگی  می دیدند.

فلک آمد و گفت :  زندگی  یعنی  زندگی .

م.م  ۱۲/۱۰/۱۳۸۶

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 17:37  توسط موسي | 
اسب سواري پرسيد : چرا در صحرا زندگي مي كني ؟

-   زيرا نمي توانم كسي باشم كه مي خواهم .

اسب سوار گفت : هيچ كس نمي تواند . اما بايد تلاش كرد .

-   غير ممكن است . وقتي مي خواهم خودم باشم ، مردم با احترامي كاذب با من 

    رفتار مي كنند . وقتي مي خواهم به دينم اعتقاد واقعي پيدا كنم ، آنها شك

    مي كنند . همه فكر مي كنند از من قديس ترند ، اما وانمود مي كنند گناهكارند ،

    تا به من اهانت نكرده باشند . تمام مدت مي خواهند نشان بدهند كه مرا قديس

    مي دانند ؛ شده اند سفيران شيطان ، با گناه غرور مرا وسوسه مي كنند .

اسب سوار گفت : مشكل تو اين نيست كه مي خواهي كسي باشي كه هستي ،

 مشكلت اين است كه نمي تواني ديگران را آنگونه كه هستند ، بپذيري ،

               بهتر است همينطور در صحرا بماني .

                                                                       و به راه خود رفت . . .

                                                                                                         پائولو كوئيلو

***************************

بودن

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

یر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست .

 

 گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود  چون کوه

یادگاری جاودانه  بر تراز بی بقای خاک .

                                                                                                                               شاملو

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 20:22  توسط موسي | 

روزي موسي ازخداوند پرسيد ،خديا چرا بعضي از موجودات پست را آفريدي؟

خداوند فرمود اي موسي برو و بگرد و زشت ترين ، پست ترين ، نفرت انگيزترين و بدترين موجودي كه فكر مي كني بي جهت خلق شده، را به من نشان بده.

موسي رفت تا پست ترين موجودي را كه خودش فكر مي كرد پيدا كند. او مدت زيادي  گشت اما چيزي نيافت ، داشت ميرفت كه به خداوند بگويد كه چيزي نيافته ، لاشه ي مرده ي سگي را ديد كه بسيار زشت بود وآنچنان بد بو كه موسي حتي نتوانست نزدیكش شود و نگاهش كند. موسي رفت كه به خداوند آن لاشه ي سگ را معرفي كند.اما وقتي با خدا روبرو شد نتوانست لاشه ي سگ را بعنوان پست ترين موجود معرفي كند، وگفت خداوندا من مخلوقي نيافتم كه پست باشد.

خداوند فرمود : اي موسي اگر آن لاشه ي سگ را بعنوان پست ترين موجود معرفي مي كردي به زمين و آسمان قسم كه رسالتم را از تو مي گرفتم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 21:51  توسط احمد | 

 

روزی چشم به دوستانش " حواس " گفت : (( من در پشت این دره ها کو هی را می بینم که پوشیده از مه است. به راستی که چه کوه زیبایی است !))

گوش لحظه ای به گفته های چشم گوش داد و گفت : (( آن کوهی را که می بینی ، کجاست ؟ من صدایش را نمی شنوم . ))

آن گاه دست گفت : (( من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم ، آنجا هیچ کوهی نیست . ))

بینی گفت : (( من وجود کوهی را درک نمی کنم . زیرا نمی توانم آن را ببویم . پس کوهی در آنجا نیست. ))

 

        سپس چشم به سوی دیگری نگاه کرد و با خود خندید ، در حالی که حواس دیگر درباره ی چیزی

                    که چشم را به گمراهی افکنده است تا چنین خیالبافی هایی کند ، سرگرم

                         بحث و گفتگو شدندو به این نتیجه رسیدند که بی شک چشم

                               عقلش را از دست داده و از راه به در شده است!

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 18:36  توسط موسي | 

غازها در حال پرواز بودند كه به طوفان برخودند يكي از غازها بر روي برفها افتاد. غاز در حال يخ زدن بود

 

كه گوزني از آنجا عبور كرد وبي خبر از غاز بر روي آن مدفوع كرد. غاز كه از گرماي مدفوع گوزن كم كم

 

به خودش آمده بود تقلا مي كرد و خودش را تكان مي داد كه پرواز كند. ناگهان گرگي آمد و غاز را از لابلاي

 

كثافت بيرون آرود و غاز را خورد

 

نتيجه اخلاقي در ادامه ی مطلب:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:45  توسط احمد |